پرستوی سپید

دل نوشته های یک پرستو...

پرستوی سپید

دل نوشته های یک پرستو...

طبقه بندی موضوعی

هر سریالی را دیدن یا ندیدن !

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۷ ق.ظ

داشتم با یکی از اساتید بزرگ سینمای ایران راجع به سبک زندگی تو یکی از سریالای تقریبا معروف صحبت می کردم که یک جمله منو به سکوت و تفکر وا داشت ...

ایشون گفتن : این سربالا واسه شما هاس !!! رفتم تو فکر..

سریال خوب دیدن هیچ مانعی نداره اما یک انسان عاقل هیچ وقت لحظه های ارزشمند زندگی شو بیهوده صرف دیدن سربال های پوچ و بی محتوا نمی کنه ..

مثلا الآن که ماه رمضان شده و تنها فرصت فوغ العاده واسه خوب کردن حال ما هاس ، کلی سریال مفت داره پخش میشه که واسه آدم عاقل و فهمیده دیدنش ننگ بحساب میاد..

سریالی پخش میشه که تمام رسم و عادت های رفتاری و اخلاقی مردم به سخره گرفته میشه ، هیچ کس هم صداش در نمیاد ... که هیچ همه با ذوق و شوق منتظر زمان پخش میشن از شبکه ملی...کدوم رفتار مزحک و زننده این سربال جزء آداب ملی ماست؟؟؟؟ کجای این سربال در شأن مردم ایران هست ؟

تا کی این مردم باید تاوان بدن؟؟... 

آیا کسی حاظر می شود به صورت او تُف بیاندازند و او شاد و خندان شود از این اتفاق و بگوید آخجان ! روحیه ام شاد شد .. چه کار طنز و باحالی بود.. لطفا سری های جدید اش را  هم درست کن من آماده ام .. تُف 2 .. تُف 3 .. 4 ...

سری جدید را اگر در آب و هوایی جزء اینجا بیاندازی بیشتر خوشم می آید ..مثلا برویم چین ... جذاب تر است ..

جاهلیت مدرن که می گویند این است .. دیگر تُف هم قبح خود را از دست داده است ..

inbox دلم

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۵۳ ب.ظ


inbox ام را که باز می کنم دوست دارم پیام تازه ای ببینم..

پیام آشنا یا که خیلی خیلی غریبه ، هر دو هیجان دارد اما تو که پیام می دهی چیز دیگری ست...

 

 

رمز را که وارد می کنم چشمم را می بندم ، می گویم حتما پیام داده..

inbox  را نگاه میکنم، خالی ست.. بدون اسم تو...

 

 

می دانم که همیشه مشکل از بی نوجهی ها نیست خوب بعضی موقع ها اینترنت قطع می شود یا که ترافیک تمام می شود این ها را می دانم نمیخواهد بگویی ، با این فضای مجازی و کمبود هایش آشنایم ولی..

هر چه که بگویی هر چه باشد دوست دارم گه گاهی که به inbox ایمیل ام میایم پیامی از تو در آن ببینم..

 

خودت صندوق دلم را گلباران کن با پیام های عاشقانه ات..آخر من در این دنیای فانی گیر افتاده ام! 

السلام علی الشهداء و الصدیقین

يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۱۸ ب.ظ


نمیدانم پروژه ای که بنام شما شروع کردیم به سر انجام میرسد یا نه..

من فقط میدانم کار را که با برکت نام شما آغاز کردیم، نگران بقیه اش نباشیم ..خودتان شاهد هستید .. مگر نگفته اند که شما همانند ما زنده اید و نزد پروردگار متعال روزی می گیرید ؟؟!... پس خوب میدانید اوضاع دل و کارم را ..

به شما نه معرفت داشته باشم ، نه ... بلکه به معرفت شما ایمان دارم ...

بارها و بارها از آن مادر که دسته گل هفده ساله اش و جوان خوش قد و بالای بیست ساله اش را هدیه داده شنیده ام ، که چقدر با محبت بودید و چه معرفت و غیرتی ..

می گویند شنیدن کی بوَد مانند دیدن ، اما نمیدانند بعضی گوش ها چشم هم دارند در وَقت نیاز ..

آری نبوده ام ، ندیده ام ، نه چشیده ام محبت و صفای وجودتان را ..اما همین که آرامم به برکت غیرت شما ، هم می بینم ، هم می نویسم  از محبت هایی که زیر پاهای تک تک ما بی منت ریخته اید ،دلم گواه می دهد شمایی که مرا ندیده اینقدر دوست داشتید پس این رشته ی محبت گسستنی نیست ... حتی اگر نبوده باشم ....شما که همیشه  کنارم بوده اید ..

امیدوارم پروژه ی شهید گمنام رو خودتون هدایت کنید ...این برای شماست، ندیده دوستتان دارم همان طور که شما ...

بعضی ها آدم نمی شوند که نمی شوند...

يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۱۵ ب.ظ


تو تمام اتفاقای دور و برم اونایی بیشتر آزارم داد و هنوزم گه گاهی که یادش می افتم آزارم میده ، که توسط انسانهای به ظاهر مذهبی اما متأسفانه با رویکردی کاملا کفر آمیز به وقوع پیوسته ....

انسانهایی که بر خلاف ظاهر به باطن خود اصلا نرسیده و خود سازی نکرده اند و در مجموع تذهیب نفس را به دست فراموشی سپرده و به ظاهر دینی و مسلکِ آب  دوغ خیاری ِ خود بسنده کرده اند و هنگامی که وارد میدان مبارزه با هوای نفس می شوند به کلی خود را باخته و شخصیت کُفر آمیز ناک خود را لو می دهند و موجب رنجش و آزار اطرافیان ، دوستان و کسانی می شوند که دچار چالش با آنها بوده اند...

بنده نمیگم مشق های تذهیب نفسم را خوب انجام داده و نمره بیست گرفته ام و اگر آخدا مرا امتحانی کند از آن پیروز مندانه بیرون خواهم آمد ، خیر هرگز چنین نیست که اگر می بود که ای کاش می بود ، وضعیت م بهتر از این بود ...اما چیز هایی هست که اللهم لا تنقطنی ، خدایا مرا دچار آنها نکن ، عاجزانه از تو می خواهم چنین نشوم ، دوستان به ظاهر معنوی را می بینم که سخت گرفتار مصیبت هوای نفس و تکبر پنهان هستند و خود نیز از این بیماری خبر ندارند ... و حتی اگر کسی گوش زد شان کند از خواب غفلت که بیدار نمی شوند هیچ ، بلکه او را متهم به همان بیماری خودشان می کنند ، خداوندا تو شاهدی که من نه خود بزرگ بین ام نه از بیماری های نفس خود را مبرا میدانم اما چه کنم با بعضی از بندگانت که ادعای معنویت آن هم از نوع درجه یک دارند اما در باطن دچار غفلت کفر آلود ی هستند خانمان سوز !!!

تنها چیزی که آرامم میکند   این دعاست ،خداوندا تو به واسطه رنجشی که بر من آمد از سوی بنده خطا کارت ، از خطاهای من بگذر ....

و من را شبیه اومکن ...

 

شنبه در راه است ...

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ

به تقویمِ باد صبا ی گوشیم نگاه می کنم ، تقریبا در روز چند بار این کار و انجام میدم ، با فِلِش بالای صفحه میرم ماهِ بعد و نگاه می کنم ،

گوشه ی بالا سمت راست ،زیر روز هفنه، ریز ماهِ قمری رو نوشته ، در روز چند بار میرم نگاه میکنم چند ماه ، چند روز دیگه ؟!!..

ماههای قمری به ترتیب کم میشه و میرسه اون ماهی که هر روز دنبالشم...

امروز اینطوری شده بود : ذی القعده ،ذی الحجه و  ........ محرم ..............و صفر !20 صفر که میشه 22 آذر ماه...شنبه س!

چقد زود اومد.. همین دیروز بود که جا موندم و شب اربعین چشام باد کرده بود انقد گریه کرده بودم که بی لیاقتیم منو جا گذاشته بود تو خونه...

دوستام همه رفته بودن... فقط من ..

امسال نمیدونم چی میشه.. هیچی نمیدونم..

فقط روزی چند بار از تقویمِ باد صبا میگردم اربعبن و پیدا میکنم...

:(

دل در هوس یار است امشب...

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ

دل را که داده باشی هر شب سویی میکشاند تو را ...

یک شب اینجاست با تو .. یک شب آنجا ، با یار..........


چند روزی هست که حال خود را نمیدانم.. یارا تو بگو حال من چگونه است؟

صبح که بیدار میشم میشینم پای کارم ، کار جلو نمیره انگار !! دستم کُند شُده .. دل به کار نمیره ...

دل امشب کجاست خدا میداند !

دل را که داده باشی ، به یار ( بغض گلویم را قورت میدهم ) دیگر نباید خیالت نگران شود ، چون جایش خوب است ...

اما حال َ ت ، دست خودت نیست !

یک شب در هوس کرب و بلا ... یک شب مدینه است انگار.. یک شب همین نزدیکی و .............................................   یک شب هم ،

یک شب هم گویا می رود نا کجا .. آنجا که نام ندارد !...  پیش رفیق های لطیف.. پیش آنها که تو هم اگر خوب آرزو کنی شاید یکی مثل آنها شوی.



اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک..

هر وقت وسوسه شدی بگو اعوذ بالله من همزات شیاطین ..

پنجشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یک سالی می شد که دنبالش بودم ، نه اینکه هر روز پیگیرش باشم و دنبالش بدو اَم ! نه ! اما تَهِ ذهنم همیشه به فکرش بودم، خوب آخه یه بار پارسال که پیگیر شدم به درِ بسته خوردم ! دیگه امیدی نداشتم در واقع فکر میکردم خوب اونجام مثِ همه جا پارتی بازیِ و ما هم که ...

دیگه کاملا قطع امید کرده بودم که امسال دوباره به سرم زد یه بار دیگه تلاشمو بکنم ! سنگ مُفت ....

رفتم و درخواست دادم و با نا امیدی کامل که انگار عمرا من و راه بدن اومدم بیرون ، فردا صبح که طبق عادت رفتم ایمیلمو چک کنم پیامی دیدم که چشمام گرد شد !!!!

بلاخره برای منم دعوت نامه بلاگ بیان اومد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونستم باور کنم ... نکنم ...

ولی انگار واقعی بود .. بلاخره منم بدون پارتی بعد از یه سال بلاگ گبیان دار شدم!

از این به بعد دل نوشته های کبوترِ سپید اینجا منتشر میشه :D

 حالا بعد این همه اننتظار هر وقت میام چیزی بنویسم و شروع کنم به انتشار بعضی ذهن مشغولی های پیچید ه م شیطون وسوسه م میکنه و به کل یادم میره بلاگ بیان دارم !!! آخه هنوز باور نکردم :D